تبليغاتX
چیزایی که یادم اومده

چیزایی که یادم اومده

یادت باشه ، ادب هیچ وقت کـهنه نمی شه

هنوز باورم نمیشه چی شده...

مگه میشه...؟؟

هنوز منتظرتم...

باز بغض... باز اشک... اه ه ه ه.....

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 20:33 توسط

میدونی . . .

دلم برای تو تنگ است ، بر نمی گردی

مشکل فقط اینه که 

تو خواستی خودتو به زور تو قاب عکس جا بدی

باز هم می گویمت :

دلم برای تو تنگ است ، بر نمی گردی

چه زود رفتنی شدی


پ . ن : خدا همه ما رو رحمت کنه

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 15:14 توسط |

برای تو که اسمت هست

یه دوست قدیمی

نمیدانم ولی شاید بدانم

برای تو که میگویی

روزی نزدیک بوده ای

ولی

در حال حاضر خبری از بودنت نیست

شاید هم از حضور من خبری نیست

ولی میگویم 

اگر حدسم درست باشد

که .........................

ولش کن اصلا

ولی فقط همین که

هنوز می گویم

خودت میدونی 

هنوز ثابت هستم

مثل گدشته و قبل

دیر نیست هرگز

و اگر حدسم اشتباه باشد که بعید میدانم

ولش کن اصلا

دیگه حرف نمیزنم

تا نفهمم که هستی

. . .


                                                                 پ ن : ای سیاهی کیستی ! ؟ !

                                                          برف

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 4:22 توسط |

گفتم وقت کمه ولی

دوازده ساعت صبر کردم

نشد نشد نشد

شایدم نخواستن که بشه

فقط اینو بگم

اگه میخواستن میشد

باشه

دیگه تموم


time : 06:34


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 6:34 توسط |

صدای من به جایی نمیرسه الان

برای . . .

تو رو خدا

خدایا خواهشا 

امیدم به خودته

. . .

منتظرم

خیلی وقت نیست


time : 18:34

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 18:34 توسط |

اره میدونم نبودم و ننشوتم

ولی زیرشو خط بکش تا بنویسم

-----------------------------------------

میدونی

اول چند لحظه صبر . . . . . .

تصمیم گیری موضوع نوشتن . . .

اها ! ؟ !

فکر کنم ؟ ! ؟

.......... خویه ؟

نه نه نه ! ! !

این یکی بهتره

* * *

نمی دونم تا حالا توجه کردی ؟ ؟ ؟

نه مطمئنا توجه نکردی به اینکه ؟ ؟ ؟

چفدر ادم وجود داره ! ! !

نمی خواد تصورت رو گسترده کنی

همین دور و اطراف خودتو ببین

مثلا

یک زمان شلوغ در نظر بگیر ؟ ؟ ؟

هر شلوغی برابر با یک انسان .

هر انسان برابر با یک سر .

هر سر برابر با یک مغز .

چقدر تفکرات

و

اندیشه های یک انسان

سر و مغز باهم فرق داره ؟ ؟ ؟

چقدر تفکر و اندیشه متفاوت وجود داره

هرکس یجور و یک مدل خاص

ولی . . .

هیچ هیچ هیچکدوم

برابر با اون یکی دیگه نیست

نیست که نیست

اخه چرا چطوری ؟

از کجا ؟

برای چی ؟

این همه تفاوت ؟ ؟ ؟

کمی بیاندیش .

بیشتر فکر کن .

که چرا ؟ ؟ ؟

نوشته شده در شنبه دهم دی 1390ساعت 2:11 توسط |

گرچه لنگه های چوبی در اتاقمان کهنه اند و جیر جیر می کنند

اما خوش به حالشان که لنگه همدیگرند

http://www.kargardan.com/files/image/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%20%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C.jpg

نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 2:48 توسط |

میخوام بدون مقدمه شروع کنم

اخه میدونی چرا ؟ ؟ ؟

وسطای کاریم خب

3

2

1

حرکت ! ! !

* تا حالا این ضرب المثلی که میگه

* چاقو دسته ی خودشو نمی بره

* شنیدی ؟ ؟ ؟

# نه

* واقعا نشنیدی ! ! !

# نه بخدا 

* خب ولش کن حالا الان گفتم و شنیدی

* میخوام برات یک مثال برنم

* ببین بنظرت با این ضرب المثله جور در میاد

# صبر کن

# یکبار دیگه بگو خیلی جالبه ضرب المثلش

* چـاقـــو دسـتــــه خـــودشــو نـــمی بـــره

# اهان خب بگو می شنوم

#       چاقو دسته خودشو نمی بره

#              چاقو دسته خودشو نمی بره

* بسه دیگه انقدر زمزمه نکن

* دارم میگما حواست اینجاس

# اهان ببخشید اره

# اخه خیلی جالبه این ضرب المثلش

# داره میگه (چاقو دسته خودشو نمی بره)

# یعنی چاقو هم که اینقدر خطرناکه به خودش اسیب نمی رسونه

* اره ( هی فلانی ببین زندگی شاید همین باشه )

* خب حالا میزاری حرفمو بزنم

# اره بگو

.

.

.

کات

خب خسته نباشید برای امروز کافیه

پ .ن : * شخصیت اول # شخصیت دوم

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 3:28 توسط |

خیلی وقته ننشوتم .

خیلی وقته ؟ ! ؟

خودمم نمی دونم چرا ؟ ؟ ؟

همه مطالب تو مغزم بهم گره خورده

همش می نویسم و پاک می کنم

همه مطالب قاطی شده باهم

تقصیر خودمه

همین الان می خواستم همین هایی که دارم می نویسم رو پاک کنم

ولی . . .

نه نه نه . . .

این دفعه دیگه این کارو نکردم

پس بعد از چند وقت فقط یک چیز توی ذهنم میاد ؟ ! ؟

ــــــــــــ زندگی را از درخت آموختم ، شکست را پذیرفتم ولی دوباره جوانه زدم

تلاش میکنم برای شکست نخوردن و شکست دادن

شکست را می خواهم به خواب بفرستم

و اما بعد . . .

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 2:55 توسط |

زینب و صد آه...

سالهاست که این دو  علت و معلول یکدیگرند..

پ . ن : از طرف آن سوی قاب

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 21:14 توسط |

اومدم اومدم بابا

چرا می زنین

نمی دونم الان

با

انرژی مثبت اومدم 

یا 

انرژی منفی

نه نه نه

انرژی مثبت

اره انرژی مثبت مثبت

چند وقته دارم دعا میکنم :

که از یک جایی ... دلگرم بشم

نشد نشد نشد

یک دفعه همچین دلگرمم کردن

که وقتی متوجه عمق فاجعه شدم

دیدم خیلی فراتر از دل گرمی شده و یجورایی دیگه داشت دلم آتیش می گرفت

عالیه

البت که

این دلگرمی قبل از شروعش چیزهایی گفت :

که : به به

نگو و نپرس

خیلی خیلی خوشحالم

میدونی چرا ؟ ؟ ؟

منتظر بودم یچی بشنوم که شنیدم

( . . . )

آ آ آ

خدایا مثل همیشه که دوست دارم بازم میگم

خداجون دوست دارم

اتفاقی که فقط میتونه تو جهان سوم بیفته

و به قول یکی از دیالوگ های فیلم دلشکسته

( جهان سوم دوست دارم . . .)

تا اینجا فقط همین . . .

نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 16:40 توسط |

نه  

فردا دیره . . .

نه

چند ساعت بعد هم ! ! !

نه . . . 

چند ثانبه دبگر هم ! ! !

نه . . .

همین الان ؟ ؟ ؟

برای مامان و بابات یک کاری کن ! ؟ !

اگر زنده اند . . .

دست هایشان را .

اگر به آسمان رفته اند . . . 

قبرشان را .

اگر پیشت نیست . . . 

یادش را .

اگر قهری . . .

چهره اش را .

اگر آشتی هستی . . .

پاهایشان را . . .

. . . ببوس . . .

دستتان را خواهد گرفت ( . . . او . . . )

عیدتون مبارک تا سال دیگه فعلا

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 5:6 توسط |

انگار ناگفته ها سرشار از گفته است ؟ ؟ ؟

ولش کن اصلا هیچی نمی خوام بگم ! ! !

داشتم می گشتم که دیدم ؟ ! ؟

نوشته بود ؟ ؟ ؟

یک پنجره برای من کافیست

اره ! ! !

اره ! ! !

همینو نوشته بود . 

برای منم یک پنجره کافیست . . . 

ولی این پنجره لعنتی همچین بسته شده که باز نمیشه ! ! !

آه

آه

هرچی میکشم باز نمیشه ! ! !

خوب

البته تقصیر خودمه  ؟ ؟ ؟

اره تقصیر

 خود

خودم

البته یک حسی بهم میگه

میخواد یکدفعه باز بشه ! ! !

که . . .

دیگه بسته نشه  

دیگه ی

دیگه 

اره

دیگه ی

دیگه

چیه تعجب کردی ! ! !

نه بابا تعجب نکن انقدرم فکر نکن

فقط

لحظه ای بیندیش !؟! !

فقط لحظه ای

خیلی خوب میفهمی چی شده ؟ ؟ ؟

اگر نفهمیدی معلومه لحظه ای نیندیشیدی

پس . . .

تمرین کن برای لحظه ای اندیشیدن

1164695681.jpg

       پ ن : همه چی تا قبل عید درست میشه

               تا قبل عید دوباره میام

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 18:2 توسط |

غیبتی طولانی . . . . . . . . .

شاید حتما از نوعی . . . . . . .

بی دلیل . . . . . . . . . . . . . . . .

شاید حتما از نوعی . . . . . . .

موجه . . . . . . . . . . . . . . . .

فقط و فقط مشغله ای که هیچ و هیچ است ! ! ! 

البت که می دانم این هیچی و هیچی ! ! !

ثمره دارد . . .

امید دارم . . .

به این هیچی و هیچی  . . .

موفق شدم در راه این هیچیم .

رسم یا ضرب المثل اخه که میگن ؟ ؟ ؟

( پشت سر هر سختی یک راحتی ) 

کو سختی حالا . . .

ما که سختی ندیدیم ! ! !

پس بچرخ تا بچرخیم ! ! !

الان برای تو می گویم :

که در حالت خنثی هستم

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 18:1 توسط |

و فال شب یلدا این شد که . . . . . . .

بودنم و بودنت در . . . . . . . را به فال نیک می گیرم

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 18:0 توسط

سر نوشت ! ! !

سر نوشت ! ! !

و بازهم سر نوشت ! ! !

کلمه ای که روزی شاید بارها و بارها تکرار میکنم .

تا شاید برای یک بار هم که شده یک معنی درست براش پیدا کنم ؟ ؟ ؟

ولی پیدا نمیشه که نمیشه ! ! !

انگار این کلمه یک حرف اضافه است .

و هیچ معنی و مفهوم خاصی نداره .

اصلا نمی دونم که . . .

این اتفاقاتی که تو زندگی ما آدما رخ میده اسمش  ؟ ؟ ؟

سرنوشته ! ! ! 

شـانـسـه ! ! !

بــخـــــــت ! ! !

یا . . .

اقــبــــــال ! ! !

چند روزه همش می خوام از این واژه لعنتی دست بردارم .

و . . .

بیوگرافی حادثه ای که تو جمجمم اتفاق افتاده رو ترسیم کنم ! ! !

ولی اینقدر درگیرش شدم که حتی یک لحظه هم . . .

اگر من بخوام بیخیالش بشم اون نمی خواد بیخیال من بشه .

وابستگی هم بد دردیه .

ولی من دارم از این وابستگی جدا میشم .

وابستگی من به . . . . . . .

این وابستگی بالاخره داره جواب میده

امیدوارم داره میکنه

امیدوار . . .

http://www.seemorgh.com/images/iContent/1388-4/black_and_white_photographs_11.jpg

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 17:58 توسط |

نمیشه هیچی گفت فقط باید بفهمی

دارم تلاش میکنم بهت بفهمونم

خواهشا تو هم سکه ات کج نباشه انقدر

 بفهم . . .

بفهم . . .

 

 پ.ن : پشه

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 2:0 توسط |

در بازگشت از کلیسا ، مرد از همسرش می پرسد :

فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید ؟ ؟ ؟

همسرش جواب می دهد : چرا از کشیش نمی پرسی ؟ ؟ ؟

مرد نزد کشیش می رود و می پرسد :

جناب کشیش . . .

جناب کشیش . . .

۱ سوال داشتم ؟ ؟ ؟

کشیش مشتاقانه می گوید سوالات چیست ؟ ؟ ؟

می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم ، سیگار بکشم ؟ ؟ ؟

کشیش پاسخ می دهد :

نه نه نه . . . 

پسرم اصلا نمی شود

 این بی ادبی به مذهب است .

مرد نتیجه را برای همسرش بازگو می کند .

همسرش می گوید :

تعجبی نداره . تو سوال را درست مطرح نکردی . بگذار من بپرسم .

همسرش نزد کشیش می رود و می پرسد :

آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم ؟ ؟ ؟

کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد : 

مطمئناً  عزیزم

مطمئناً  . . .

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 2:7 توسط |

 ساعت های شب را بیدار ماندم ! ! !

فقط برای دیدن یک یا چند لحظه . . .

فقط چند لحظه کوتاه کوتاه کوتاه . . .

انقدر دیدن این چند لحظه برایم مهم بود .

که شبها انقدر بیدار می ماندم . . .

که این لحظه را ببینم . . .

همیشه زمان  نزدیکی به این لحظه به خواب می رفتم  

برایم عجیب بود ولی نا امید نمی شدم

گذشت روزها ، ماه ها  و سالها . . .

و من هنوز در تکاپوی دیدن لحظه ای که گذرا بود . . .

شبی از شبها که بی خود از خود بودم  ! ! !

لحظه ای که به خود امدم . . .

فهمیدم که وقت آن لحظه شده ؟ ؟ ؟ 

و فقط می خواستم

سیاه ترین سیاهی شب را که قبل از طلوع خورشید است را ببینم .

سیاهش سنگین بود .

فهمیدم این سیاهی چقدر فکر به همراه دارد . . .

تصمیم به فکر کردن در موردش گرفتم . . .

ولی ناغافل باز خوابم برد .

و بازهم مبهم برایت که اینجا نمی آیی ! ! !

همین . . .

 

شاید فکری را که من دارم تو لحظه ای به آن فکر نکنی

شاید فکری را که من دارم هـم تـو هـم داشـتـه بـاشی

نوشته شده در جمعه نهم مهر 1389ساعت 1:58 توسط |

بازم دارم سعی می کنم بنویسم . . .

نه دارم یه کاری می کنم که آروم شم . . .

نمی دونم این حس لعنتی چیه ! ! !

 اصلا می خوای تو هم بیا امشب . . .

 دو تایی با هم باشیم ببین این یعنی چی ؟ ؟ ؟ 

 مثل این که امشبم از خواب خبری نیست ! ! !

  کاشکی می شد . . .

امان از این کاش که همیشه . . .

همه جا هر جا هر وقت بدون اجازه

واقعا شرم آوره که همیشه

باید از ای کاش استفاده کنی . . .

 چته ؟ ؟ ؟

چی می خوای ؟ ؟ ؟ 

اصلا من چی می خوام ؟ ؟ ؟ 

 اصلا به من چه که چی می خوام ؟ ؟ ؟

به نظرت دوریم ؟ ؟ ؟

اخه چرا از این حرفها میزنی ؟ ؟ ؟

فقط سوال کردم. . .

منظوری نداشتم . . .

با سکوتم فریاد می کنم که خسته ام

آ ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

 فکرمی کنم که همش تظاهره واسه رسیدن به . . .

رسیدن به چیزی که هیچ نیست و . . .

 کاش این طور نباشه. . .

 حتما اگه اون شاهزاده سوار بر اسب رویاهات الان بیاد

 همین الان در دم

اولین کسی که فراموش می شه منم .

و اینه رسم وفاداری و صداقت ! ! !

ممنونم که این طوریه . . .

من که دلیلی نمی بینم این طور نباشه ! ! !

 حالا که برای دومین بار هم یکی شدیم .

یک سیب باهم می خوریم .

فقط یک سیب را بردار . . .

نوشته شده در جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 4:13 توسط |

دیگر پایان ندارم که بخواهم آغاز کنم .

گرچه تمام شده هستم . . .

ولی پایانی نشده ام .

امیدوارم . . .

به تو . . . 

به تو ای که با زجه و زاری . . . 

به دستت دارم می آورم .

خوشحالم از . . . 

از سختی های راه . . .

راهی که آن قدر پستی بلندی دارد .

که برای بالا رفتن از یک بلندی کوتاه . . .

روزها در راه می مانم . . .

همه کار ها برعکس شده ؟ ؟ ؟

برعکس بر عکس ! ! !

نگران وارونگی کارها نیستم ! ! !

از زمانی برایم وارونگی عادی شد . . . 

که . . . 

یک نکته مهم در راس همه چیز فهمیدم . . .

فهمیدم . . .

که در دنیای وارونگه زندگی می کنیم ؟ ! ؟

دنیایی که هیچ چیز سر جای خود نیست ! ؟ !

یک چیز را فقط نمی دانم . . .

باید تورا در کجا پیدا کرد ؟ ؟ ؟

رد پایی از خود که با نگذاشتی ! ! !

و . . .

فریاد می زنم . . .

فریاد . . .

خدایا من هم می خواهم .

 

نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 3:56 توسط |

وای  ! ! !

وای ! ! !

وای ! ! !

متفرم از آدمایی که به قول ضرب المثل معروفی که میگه :

کور خودشونن بینای بقیه ! ؟ !

چندتا از این آدما دور منو گرفتن .

فقط دارن رو اعصابم راه میرن . . .

با میخ روی مغزم خط خطی میکنن ! ! ! 

قاط زدم دیگه ؟ ؟ ؟

آخه همچین حرف میزنن باهات . . .

که تو هیچی نمی فهمی فقط اونا میفهمن   

انگار خودشون بی عیب و نقصا . . .

یکی نیست بهشون بگه :

نه بابا از این خبرا نیست .

هیچ کس تو این دنیا بی عیب و نقص نیست . 

وقتی هم می خوای یچیزی بگی میگن حرف نزن ! ! !

افکارت چرته . . .

کارات بی خوده . . .

فقط حرف بیخود میزنی . . .

حتی سکوت کردنم هم دیگه فایده نداره

یچیزی دیگه هم هست . . . 

که وقتی کاری که دارن باهات میکنن رو باهاشون میکنی

میگن بی جنبه ای ! ! !

اونوقت چرا ؟ ؟ ؟ 

چون جنبه شوخی نداری .

خدایا به کدامین حرف زندگی کنم .

 میگن یچیزی هست که آدما دارن ؟ ؟ ؟

فکر کنم اسمش ( اعتماد به نفسه ) ! ! !

نمیدونم می خوان از من بگیرنش یا گرفتنش یا . . .

من حرفی دیگه ندارم برای زدن چند وقته

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

از این صحبت هایی که بهت نگاه میکنن

زیر لب یچیزایی میگن هم متنفرم

آخ خدا . . .

فقط یچیزی باید بشه که فعلا نشده . . . 

منتظرم که بشه . . .

منتظرم . . .     منتظر . . .

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 2:18 توسط |

مدت هاست که یک داستان را ادامه می دهم  . . .

دیگر متن هایم مقدمه ندارد  . . .

این خود مقدمه بود .

حاشیه ی کابوس های شبانه ام تیز است ؟ ؟ ؟

اخه میدونی ؟ ؟ ؟

نمی دونم چرا ؟ ؟ ؟

چند وقته که کمتر حوصله دارم

یا . . .

اصلا ندارم .

فکر می کنم  یکم شیطانی شدم ! ! ! 

ولی نه ! ! !

یکم خیالاتی شدم ! ! ! 

از قافله عقب موندم

اره از قافله عقب موندم ! ! !

غافله دوم هنوز پشت سرمه .

نباید اون به من برسه ؟ ؟ ؟

باید یکم بیشتر سعی کنم . . .

ولی نه تنهایی

تنهایی به نظرم فایده نداره اصلا ؟ ؟ ؟

آخه تنهایی یکم برام سخته . . . 

می دونم تحمل این سختی هم یکم برام سخته .  

یکی می خوام که دستمو بگیره با هم پیش بریم .

ولی با سرعت ! ! !

تا یکم جلو بریم ببینیم چطوره .

پس بیا و خودت رو نشون بده . . . 

دستهایم منتظر است . . .

منتظر . . .

منتظر . . .

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 2:8 توسط |

هفده مرحله را بدون اندکی لغزش پست سر گذاشتم

میخواستند یک نفر را حذف کنند

کسی که در این مرحله حذف شد من بودم . . . 

می خواستند نا جوانمردانه حذفم کنند . . .

برای حذف شدنم ناراحت بودم

به روی خودم نیاوردم فقط یکم پیگیر شدم ! ! !

اعصابم خیلی داغون بود . . .

خیلی . . .

رفتم جلو با همه خونسردی گفتم :

اگر لازمه حذف بشم مشکلی ندارم . . .  

حاضرم کنار بکشم با جوانمردی ولی ناجوانمردانه منو کنار نزنین .

چند دقیقه تعمل کرد و گفت خبر میدیم بهت ! ! !

منم در کمال آرامش گفتم باشه منتظرم .

ولی بازم میگم مشکلی ندارم برای حذف شدن .

رفتن که فیلمو بازبینی کنن . . .

زنگ زد و گفت بیا اون یک اشتباه فکری بوده . . .

حالا صحنه بدجور تو ذهنش نقش بسته یا بد برداشت کرده بوده ازش

ولی حالا دوباره من برگشتم و میروم که ببینم چه میکنم و چه می شود .

 kv4ehxzybeb2vooq2r.jpg

نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 14:24 توسط |

بدون مقدمه می گویم چون کلافه ام

 

می توانستم باشم اما هرچه کردم نشد ! ! !

می توانستم جای خیلی ها باشم اما نیستم ! ! !

می توانستم کارهایی انجام دهم با موفقیت اما سد راه داشتم ! ! !

نمی دانم اینها را بازهم می توان قسمت اسم گذاری کرد یا نه ؟ ؟ ؟

چقدر قسمت . . .

چقدر . . .

آه . . .

احساس می کنم هیچ چیز قسمت من نیست

افسوس چیزهایی که خواستم برایم مانده نه خودش .

تنها به یک نتیجه رسیدم ؟ ؟ ؟

نتیجه ام : 

فقط به زور اکسیژن های اطرافم زنده ام و به آنها امیدوارم .

آری ! ! ! 

من فقط نفس می کشم .

هیچ چیز قسمت من نیست یا اگر هست . . .

قسمت نمیشه که قسمتم بشه .

و نمی دانم . . .

که دارم از آنها دور می شوم یا نزدیک

کلافه ام . . .   کلافه . . .

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 3:8 توسط |

آنقدر غرق در افکارم هستم

که دیگر هیچ چیز یادم نمیاد ! ! !

افکارم بعضی سیاه است و بعضی سفید . . .

به سمت افکار سفید می خواهم قدم بردارم . 

در میان راهم فرعی هایی از سیاهی می بینم ؟ ؟ ؟

جذب سیاهی نمی شوم دیگر . . .

ولی بر سر این فرعی ها از سرعتم کاسته می شود ! ! !

کنجکاو می شوم که چیست ؟ ؟ ؟

ولی به خودم قول دادم که دیگر از راهم خارج نشوم . . . 

سخت است . . . آه . . . سخت . . .

می خواهم با هر سختی این راه را به پایان برسانم .

شاید اگر به پایان برسد برایم تجربه باشد

و دیگر سمت سیاهی نروم . . .

و نمی روم که بروم  . . .

. . .

تا رسیدن به روشنایی چند فرعی دیگر راه پیش رو دارم . 

می خواهم سرعتم را زیاد کنم تا متوجه چندین سیاهی بعد نشوم ! ! !

upbljxy6vrhdx6sc6es2.jpg

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 20:12 توسط |

مدتهاست آنچنان در واژه هستی غرق تفکر شدم . . .

که نمی دانم کجایم و به کجا خواهم رفت . . .

آیا خواهم رفت . . . ؟ ؟ ؟

نمی دانم سردرگمی من به خاطر . . .

بزرگی دنیاست یا کوچک بودن مغزم ! ! !

می دانم که نه من بلکه همه مظلومانه به دنیا نگاه می کنیم  . . .

چطور ! ! !

در تعجبم . . . که . . . خدا چگونه ما را غرق در بزرگیش کرده . . .

 نمی دانم که نمی دانیم یا نمی دانم ! ؟ ! 

که هستی کوچکترین ساخته اوست .

me5ps9tcn04ru1w41ms.jpg

نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 1:45 توسط |

چوپانی بود تنها برای خود زندگی می کرد  

خدا را دوست داشت . ولی ؟ ؟ ؟

خارج از روستا که برای چوپانی می رفت

به چیزی فکر می کرد به نام خدا

به خدایی که می گویند در آسمان است ! ! !

ولی به اعتقاد چوپان خدا در زمین و در قلب ماست . . .

نه در آسمان ! ! !

روزی به اعتقادی رسید که خدا همیشه با اوست ! ! !

 موهای خدا را شانه می زد و با او حرف می زد . . .

چوپان خدا را قدری دوست داشت که . . .

وجودش را در زندگی احساس و دیگر تنهایی را حس نمی کرد

دیگر از خدا نمی ترسید ! ! !

انقدر گناه کاریم که از مواجه شدن با خدا ترس داریم

ترس . . . ترس . . . ترس . . .

نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 3:27 توسط |

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود . . .

و به قدر نیاز تو فرود می آید . . .

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود . . .

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود . . .

 یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

نا امیدان را امید می شود

گمشدگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را . . .

به شرط اعتقاد . . . پاکی دل . . . طهارت روح . . .  پرهیز از معامله با شیطان . . .

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبانتان را از هر گفتار ناپاک . . .

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه . . .

بر سفره های شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود

                                                                                           ملاصدرا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 1:18 توسط |

دیروز شیطان را دیدم که بر سر راهم بساطی پهن کرده بود

فریب می فروخت ! ! !

فریبش را خوردم و شتابان به سویش دویدم

ولی ! ! !

چند قدم مانده بود که به او بپیوندم

صدایی شنیدم که گفت : نرو ! ! !

ایستادم و دقت کردم . دیدم کسی نیست .

فهمیدم از درونم بود . مثل چند بار قبل که از نفسم پیروی کردم و ضرر نکردم .

لین بار هم به نفسم اعتماد کردم .

دیگر به آن طرف نرفتم .

از نفسم پرسیدم چرا ؟ ؟ ؟

ولی کسی که به من جواب داد نفسم نبود

خدایی بود که در همین نزدیکی ست و ما باور نداریم .

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:4 توسط |


آخرين مطالب
» cofe
» xام cofe
» برای یه دوست قدیمی به نام . . .
»
»
» cofe 36
» یادش بخیر حسین پناهی
» cofe 35
» cofe 34
» آه زینب . .
Design By : Pars Skin